خرید بک لینک
قلبت که بی نظم زد از همیشه عاشقتری اشکت که بی اختیار ریخت از همیشه دلتنگتری ، شبت که با درد گذشت از همیشه درگیرتری ، از چی برات بگم وقتی نگفته هام با درد عجین شده ، حس میکنم دلم غمگین ترین دل روی زمین شده ، روزا که میگذرن اما محاله که حسم عوض بشه ، آخه هرشب یه ذره شعر روح خرابمو سمت تو میکشه ، از تپش های نامنظم قلبم ، از اشکای پی در پی که امونم نمیدن ، از خنده های الکی که بعدش جاشو میده به یه بغض کهنه و دردناک ، یا از شروع اوج درگیری با خودم باتو ، با بحث های بیخود و لجبازی های الکی که میکنم و آخرشون همیشه تو مقصر بودی ، یا از حرفای بی ربط و نامربوطی ک

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

مینویسم این بار با لذت انتظاری که به سر آمد آنگاه خوشحالی مرا در برگرفت ، و مرا به وجد آورد تا قلم به دست بنویسم تا بماند و باشد برای یادآوری این روزهایمان و نشان دادنش برای ثمره زندگی من و تو .... بعد از اون همه سختی ها و اتفاقات عجیب، ناراحت کننده و کمی دشوار، چیزی مشخص شد ، چیزی در من مشخص شد ، ناگهان نوری در وجود من تاریکی ای را روشن کرد ، من قسمتی لطیف تر و سخت جان تر از خودم را دیدم دیدم که می توانم ماه ها با دغدغه ای زیست کنم و از آن جان سالم به در ببرم ، دیدم که میتوانم از ترس مرگ نخوابم و زنده بمانم. دیدم که می توانم به روی مشکلی که فشار می آورد، ف

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

ساعت از نیمـه شب گذشتـه تو جام غلت میـخورم خواب بـه چشمم نمیاد حتی آثارشم درمن هویدا نیس از همیشـه هوشیارترم انگار گوشیمو برمیدارم بی هوا میرم رو عکست زوم میکنم رو چشات چشایی که پر از مهربونی و خواستنـه تو لباس سربازیم تو جذاب ترین و خواستنی ترین پسرک دنیایی لبامو میچسبونم رو صفحه گوشیم اما ... این صفحه سرد کجا و اون پیشونی داغ تو کجا آہ سردی از نهادم برمیاد چقـدر بدون آقای عشق ، زندگیم تاریک و بی رنگـه ذهنم داره خاطرات رو کندو کاو میکنه به جاهای خوبش که میرسم لبخند ژکوندی میاد رو لبام و بعد که به خودم میام میبینم که نیستی آقای من

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

قطره های بارون خودشونو درشت و محکم میکوبیدن به شیشه اتاقم بااینکه زیر بارون نبودم ولی صورتم خیس بود خیس از اشک چونم از شدت گریه میلرزید نزدیکه یه ماهه که از آخرین دیدارمون گذشته بود با مرور این اعداد و ارقام دوباره قطره های اشک چکید رو صورتم اشکایی که داغ بود گرم بود و خبر از یه دلتنگی بزرگ رو میداد آسمونم برای من غصه دار بود و هم چنان میبارید خیلی دلتنگ ابوالفضل بودم و با آوردن اسمش چشام تر میشد دیگه کاسه صبرم لبریز شده بود باید میدیدمش ... گل امید تو دلم جوونه زد لبام به خنده وا شد قلبم عجیب تند میزد تندتر از همیشه توی دلم غوغایی

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

حس نوشتن ک بهم دس بده دیگه ساعت و زمان حالیش نیس دیگه نباید منتظر لحظه ها و اتفاقای خاص و ناب بود برا نوشتن ، دلتنگی ک امون آدمو ببره شاید بشه با نوشتن چن سطری آرومش نکرد ولی خب برا دل خوشی دلمم که شده مینویسم این بار حال و حوای نوشتن ندارم امروز ، فقط هرچی رو ک ذهنم هجی کنه میارم رو صفحه ... آقایی من میدونستی ،خیلی قبل تر از تو من سرباز شدم سربازنگاهت...سرباز قلبت..... خاکی..گرسنه خسته..خواب آلود.... عزیزدلم من خود سربازتم... سربازچشمای پاکت... تاابد خودم نگهبانی وکشیک چشمات رو میدم.... من سرباز توام ، ببین آش خوری چقد بهم میاد.... ببین چه آشی از دلتنگی واسم پخ

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

صفحه بندی